تبليغاتX
وبلاگ رسمی سارا صولتی - فصل اول سی جی ام: ویگو مورتنسن

وبلاگ رسمی سارا صولتی

نویسندگان وبلاگ پگاه آریان و فریده دین محمد می باشند

بخشی خلاصه شده و ویرایش نشده از فصل اول رمان هجده هزار صفحه ای:

                              سی جی ام: ویگو مورتنسن...

                            Copyright © سارا صولتی

فصل اول

 

تي شرت ويگو و مرد مرموز

نین گال باردین دختری چهارده ساله با قدی نسبتا بلند چشمان قهوه ای ریز و موهای مجعدی که اطراف صورتش را پوشانده در حالیکه بلوز و شلواری پوشيده و ژاكت خود را بدور كمر بسته بود دوچرخه اش را گوشه اي پارك كرد و خود را به سرعت به جمعيت رساند. در اطرافش چندين زن و مرد و پسر و دختر جوان ايستاده بودند و پلاكاردهايي در دست داشتند. انروز شنبه 25 اكتبر 2003 بود و اين گردهمائي ضد جنگ و ضد نژادپرستي در واشنگتن دي سي برگزار مي شد. كسي كه مراسم را اداره مي نمود مردي سياهپوست و ميانسال بود كه با صداي بلند از پشت بلندگو شركت كنندگان را معرفي مي كرد.  نين گال، ويگو مورتنسن، هنرپيشه مورد علاقه اش را در حاليكه تي شرتي ضد جنگ به رنگ سفيد روي لباسش بتن كرده بود بلاخره بالاي تريبون ديد كه تي شرت هايي مشابه را براي مردم دانه دانه پرتاب مي كرد و در آخر نايلون مشكي پر از تي شرت را براي مردم پرتاب كرد . يكي از تي شرت ها بدست نين گال افتاد. نين گال از اينكه تي شرتي كه ويگو پرتاب كرده بدست او رسيده با خوشحالي خنديد و تي شرت را بغل گرفت و در حاليكه به اطراف نگاه مي كرد خود را اماده ساخت تا به سخنان ويگو گوش كند.

در همان حين نگاه مردي حدودا 55 ساله را به روي خود خيره ديد. احساس كرد جائي او را ديده است اما اهميتي نداد. بين ويگو و شومن سوتفاهمي پيش امده بود كه تا چند لحظه بعد برطرف شد. شومن مي خواست بداند كه نايلون مشكي چه بوده و چرا ويگو آن را بسوی مردم پرتاب كرده. ويگو شروع به صحبت نمود و شعري بنام "بازگشت به بابل" را كه خودش نگاشته بود خواند.

نين گال سراپا گوش شد و چشم از او برنداشت. او از اينكه هنرپيشه مورد علاقه اش را درحال شعر خواندن در نزديكي خود ميديد سر از پا نمي شناخت.  در همانحال سنگيني نگاهي را بروي خود و در نزديكي اش احساس كرد. با سرعت سرش را بطرف نگاه گرداند.  دوباره همان مرد را ديد كه با نگاهي سرد و خاموش به او خيره شده است.

نين گال به آرامي گفت: مشكلي پيش آمده؟!

مرد بي تفاوت و بدون اينكه جوابي بدهد از او دور شد. چند لحظه بعد نين گال آن مرد را فراموش كرد و دوباره غرق تماشاي ويگو شد. هنوز شعرخواندن ويگو تمام نشده بود كه نين گال با شنيدن نامش سرش را برگرداند. دوست و همكلاسيش تيسا برتاس را ديد كه او هم براي ديدن ويگو آمده بود.

تيسا گفت: بدجنس چرا صبر نكردي تا منم بيايم؟

نين گال گفت: حالا يك روز نهار نمي خوردي مي مردي؟

تيسا چشمانش را گرد كرد و گفت: مگه ميشه؟! بابام ناراحت ميشه.

هردو با شادي و هيجان در كنار هم ايستادند و نين گال تي شرت را به تيسا نشان داد.

تيسا گفت: خوش بحالت...من هرچي بالا پريدم دستم نرسيد.

و به تي شرت نين گال اشاره اي كرد و ادامه داد: كاش ترا زودتر ميديم و كنارت مي ايستادم و اينو مي قاپيدم.

نين گال گفت: هيس...منكه از تو بلندترم.  نمي تونستي...

تيسا گفت: بده فردا بپوشم.. با آترين داوينا قرار دارم.

نين گال گفت: زرنگي!!! خودم هم نمي پوشم. آويزونش مي كنم توي اتاقم كه هركي اومد خونمون نشونش بدم.

تيسا در حاليكه چشمان گردش را گردتر كرده بود گفت: خسيس!

نين گال گفت: ساكت!

و دوباره چشمش به آن مرد افتاد.

سرش را آرام به تيسا نزديك كرد و گفت: تيسا اونطرف را نگاه كن.  يك مرد 50-60 ساله مدتي هست به من گير داده. بنظرم جائي او را ديده ام.

تيسا به آرامي برگشت و گفت: كدوم يكي؟

نين گال گفت: همون كه لباس مشكوكي پوشيده و چهره اش شبيه مجسمه بي روح است.

تيسا دوباره برگشت و گفت: آره ديدمش . بتو چي گفت؟

-: هيچي. فقط نگاه كرد. نگاهش ناراحتم مي كند. چشمانش مثل مرده بي حركت است.

-: ناجنس يه تي شرت هم بدستش افتاده. فكر نمي كنم بدردش بخوره. برم ببينم شايد بتونم تي شرت را از او بگيرم.

-: اينقدر حرف زدي نفهميدم ويگو چي خوند و رفت. مي خواستم ازش امضا بگيرم. بيا بريم ديرمون ميشه.

تيسا گفت: تي شرت چي؟ بگذار برم بهش بگم. شايد بده.

نين گال گفت: مال خودشه . بتو كه نميده. اگر "فن" نبود كه تي شرت را بر نميداشت.

تيسا با ناراحتي شانه هايش را بالا انداخت و هر دو با هم به سمت دوچرخه هايشان رفتند و براه افتادند.

تيسا در حاليكه به سرعت ركاب مي زد گفت: فردا با آترين قرار موتورسواري دارم. تو هم مياي؟

نين گال گفت: نه نمي تونم. فردا بايد به مامانم در كارها كمك كنم. خيلي وقته كه بهش قول دادم.

-: باشه. پس بعدا به من زنگ بزن.

-: باشه.

و با هم خداحافظي كردند و در سر دو راهي از هم جدا شدند.

نين گال بعد از چندي ركاب زدن به خانه رسيد. از قرار معمول مادر نين گال رابوتا هنوز به خانه برنگشته بود. به آشپزخانه رفت و در يخچال را باز كرد و يك ساندويچ مرغ و يك نوشابه بيرون آورد و همانطور ايستاده شروع به خوردن كرد و آرام آرام به كنار پنجره رفت.

ناگهان آن مرد را روبروي خود در بيرون از خانه ديد كه به او خيره شده. ابتدا او را نشناخت اما يكباره دلش فرو ريخت و وحشتزده از پشت پنجره كنار رفت و پشت ميز اشپزخانه نشست. گوشي تلفن را برداشت و شماره محل كار مادرش را گرفت.

-: سلام مامان... كجائي؟... كي ميرسي؟... هيچي فقط مي خواستم بدونم.... نه.. نرو... زودتر بيا... باشه... خداحافظ.

نين گال گوشي را گذاشت و برگشت به آرامي از پنجره بيرون را نگاهي كرد. آن مرد اين بار دورتر ايستاده بود . نين گال با دقت نگاه كرد. مردي 55 ساله  با موهاي بلند كه در بالاي سرش كمي مجعد ميشد و بقيه را دور صورتش ريخته بود. او يقه پيراهن مشکی اش را تا بالاي گردن بسته بود.

نين گال به آرامي كنار رفت و با خود گفت: اين كيه كه مرا تعقيب مي كنه؟! با من چه كار داره؟

چند لحظه بعد صداي قدمهاي مادر و چرخاندن كليد در قفل در را شنيد و با خوشحالي به استقبال مادرش رفت.

رابوتا در حاليكه كيف و خرت و پرت هائي را كه خريده بود روي ميز آشپزخانه می گذاشت گفت: نين اتفاقي افتاده؟

نين گال سعي كرد بي تفاوت باشد. گفت: نه.. چطور مگر؟

رابوتا گفت: آنطور كه تو حرف زدي فكر كردم اتفاقي افتاده.

نين گال مردد بود كه موضوع را بگويد يا نه.

بلاخره دل به دريا زد و گفت: مامان از اون پنجره بيرون را نگاه كن ببين اون مردك را ميشناسي.

رابوتا بسمت پنجره رفت و گفت: آره... ديوانه شدي؟ اون كه آقاي هنری بارتيه است. داره به باغچه ميرسه.

نين گال با سرعت خودش را به پنجره رساند و ديد مادرش درست مي گويد. آقاي بارتيه همسايه مرموز و بي سروصدای انها بي خيال در حال رسيدگي به درختان و باغچه بود و اثري از مرد مشكوك ديده نميشد.

نين گال بسرعت به بيرون از آشپزخانه دويد. رابوتا با تعجب نگاهي به حركات نين گال كرد و به اتاق ديگر رفت تا لباسش را عوض كند. نين گال از خانه بيرون دويد. مي خواست از آقاي بارتيه بپرسد كه آن مرد را اينطرف ها ديده يا نه.

ناگهان بجاي آقاي بارتيه آن مرد را ديد كه با همان لباس و حالت مرموز ايستاده و به او خيره شده. نين گال جيغي كشيد و خود را بداخل خانه انداخت. رابوتا با عجله در حاليكه شلوارش را پوشيده بود و داشت بلوزش را مي پوشید گفت: چي شده؟

نين گال با وحشت گفت: اون كه بارتيه نبود... يكي ديگر بود!!!

رابوتا بسمت پنجره اشپزخانه رفت و با نگاهي مشكوك به بيرون خيره شد و گفت: بيا ببينم. يعني چي كه آقاي بارتيه نبود. ايناهاش. آقاي بارتيه مشغول ور رفتن به درختچه هاس.

نين گال جلو امد و با شگفتي و هراس چشمش به آقاي بارتيه افتاد. مادرش كه با تعجب به چهره گيج نين گال خيره شده بود  پس از چند لحظه گفت: نين حالت خوبه؟

نين گال دست مادرش را گرفت و گفت: من دروغ نميگم. بيا بيرون تا بهت نشون بدم. حتما يك جائي مخفي شده...

رابوتا بي اراده همراه نين گال به بيرون خانه رفت. آنجا هيچكس نبود جز آقاي بارتيه كه هنوز مشغول رسيدگي به درختچه هاي باغچه بود.

نين گال وحشتزده گفت: مامان من اونو ديدم. نگاه كن. همينجا ايستاده و به من خيره شده بود. تيسا هم او را ديده. در گردهمائي كه ويگو مورتنسن هم سخنراني كرد... او مرا تا خانه تعقيب نمود.

چشمش به آقاي بارتيه افتاد. او بي خيال و بي توجه به آن دو مشغول صفا دادن به درختچه ها بود. بعد يكباره بياد تي شرت افتاد و با خوشحالي دويد و تي شرت را آورد و به رابوتا نشان داد و با هيجان گفت: مامان اين رو ويگو پرتاب كرد. لباس ضد جنگه كه خودش درست كرده. من هم از هوا گرفتم. تيسا خيلي حسوديش شد...

رابوتا ازاينكه نين گال بحال عادي برگشته خيالش راحت شد و گفت: اگه خود ويگو اينو درست كرده پس خيلي با ارزشه.

نين گال با لبخند گفت: آره.. ازش خوب نگهداري مي كنم.

رابوتا در حاليكه بداخل خانه برمي گشت پرسيد: چيزي خوردي؟

-: آره ساندويچ با نوشابه.

رابوتا متفكرانه گوشتي را كه آماده كرده بود در فر گذاشت و بسمت هال رفت و روي مبل راحتي نشست. نين گال بدون اينكه به پنجره نگاه كند در حاليكه به فكر فرو رفته بود به سمت اتاقش كه تنها چند پله با هال و آشپزخانه فاصله داشت رفت: يعني من اشتباه ديدم؟ چشمانم اشتباه ديده؟ ولي يارو خودش بود! فاصله اي با من نداشت كه اشتباه كنم!!!

نين گال تلفن را برداشت و خودش را روي تختش انداخت و شماره خانه تيسا را گرفت: الو... تيسا...خوبي؟... اون مردك را يادت هست؟ آهان... آره... منو تعقيب كرد... آره... باور كن... موضوع خيلي مرموزه... آره

نين گال نيم نگاهي به بيرون پنجره انداخت كه به ناگاه متوجه شد در تاريكي هوا همان مرد ايستاده و به او نگاه مي كند. نين گال از ته دل جيغي كشيد و گوشي تلفن را پرتاب كرد. رابوتا كه تازه ماسك به صورتش ماليده بود به سرعت خود را به اتاق نين گال رساند و سراسيمه پرسيد: چي شد؟

نين گال با وحشت بيرون را نشان داد اما خودش هم با تعجب متوجه شد كه ديگر كسي آنجا نيست. مادرش به كنار پنجره رفت و همه اطراف را نگاه كرد . اما كسي آنجا نبود. پرده ها را كشيد. نين گال روي تخت نشسته و مبهوت در فكر فرو رفته بود. رابوتا كنار نين گال روي تخت نشست و گفت: خوابيده بودي؟ كابوس ديدي؟

-: نه.

-: پس چي شد؟

-: فكر مي كنم... اون مرد را بيرون پنجره ديدم.

-: شايد خسته اي اينطوري بنظرت اومده. نه؟

نين گال با لحني عصبي گفت: نميدونم... چقدر سئوال مي كني!!!

و از كنار مادرش بلند شد.

رابوتا گوشي تلفن را كه به زمين افتاده بود برداشت. صداي تيسا مي امد كه الو الو مي كرد.

رابوتا گفت: الو... تيسا با نين حرف بزن.

و گوشي را به نين گال داد. نين گال گوشي را گرفت و صبر كرد تا مادرش از اتاق بيرون برود وبعد با صداي آرامي گفت: تيسا....همون مردك از پنجره در تاريكي به من خيره شده بود!!!! ولي وقتي مامانم اومد او نبود!!! حالا مامانم حتما فكر مي كنه من ديوانه شده ام..... واقعا مياي؟؟ نمي ترسي؟؟... پس منتظرت هستم.

و گوشي را گذاشت. از اتاق بيرون رفت و به هال كه مادرش در آنجا متفكر نشسته بود رفت و گفت: مامان تيسا الان ميايد اينجا.

چشمان رابوتا برقي زد و گفت: چه خوب.

 

 

                                

 

يكساعت بعد تيسا وارد شد. نين گال بسرعت او را به اتاقش برد و پرده ها را با احتياط كنار زد. سپس هردو روي تخت نشستند  و به بيرون خيره شدند.

نين گال گفت: همون جا ايستاده بود.

و به نقطه اي در آنسوي پنجره اشاره كرد

-: نمي دوني خيلي ترسيدم...

تيسا گفت: حتما ديوانه س.  اگه نصفه شب دوباره پيداش بشه چي؟  بهترنیست به پليس خبر بديم؟

نين گال گفت: اول بايد از بودنش اطمينان پيدا كنيم وگرنه پليس بياد و كسي نباشه خيلي بد مي شه.

تيسا نگاه موشكافانه اي به نين گال كرد و گفت: پس زياد هم مطمئن نيستي!

نين گال با تعجب گفت: تو كه ديديش.

تيسا سري تكان داد و با لحن تمسخرآميزي گفت: خودتو براي مامانت لوس مي كني؟ ميدونم...

نين گال نگاهي به تيسا كرد و گفت: بي مزه... خوبه خودت هم اونو ديدي....

-: كجا ديدم؟ توي جمعيت توي گردهمائي نه اينجا...

سپس خودش را به نين گال نزديك كرد و يواش گفت: مامانتو سر كار گذاشتي؟

نين گال تيسا را روي تخت انداخت و با خنده گفت: از بس تو به تي شرتي كه دستش بود نگاه كردي يارو فكر كرد توعاشقش شدي.

تيسا گفت: آره.. حتما... من عاشقش  شدم بعد تورو تعقيب كنه. خيلي مسخره س.

نين گال با دلخوري گفت: لوس نشو

و بفكر فرو رفت.

تيسا ادامه داد: راستي بلاخره فردا با من و آترين براي موتوسواري مياي؟

نين گال آرام گفت: شايد اومدم. چون مامانم ديگه حالش از من بهم خورده.

تيسا گفت: بهتر... براي تو كه بد نميشه. بجاي كلفتي سوار موتور ميشي.

رابوتا كه انگار گوش ايستاده بود وارد اتاق شد و گفت: هيچكدام فردا عصرهيچ جا نمي رويد.

تيسا با تعجب گفت: چرا؟

رابوتا با لحني بي تفاوت گفت:  مامانت و پدرت فردا عصر مي آيند اينجا.

تيسا گفت: آترين را چي كار كنم؟

نين گال گفت: بهش زنگ بزن بگو صبح بياد.

تيسا نگاهي به رابوتا كرد و گفت: ميشه آترين صبح بياد؟

رابوتا گفت: چه عيبي داره!

تيسا از روي تخت پريد و گوشي را برداشت و شماره آترين را گرفت و در حال راه رفتن با او حرف زد. رابوتا به هال رفت . نين گال بلند شد كه در را ببندد كه چشمش به پنجره افتاد. در تاريكي شبحي را ديد شبيه به آن مرد. يكه خورد و با وحشت به تاريكي بيرون چشم دوخت اما ديگر كسي را نديد.

 با خود گفت: آيا من دچار اوهام شده ام...؟... نه من او را ديدم. اشتباه نمي كنم.

آن شب بدون هيچ اتفاقي ديگري گذشت. رابوتا به اتاق دختران سر زد. هر دو خوابيده بودند. بعد به آشپزخانه برگشت و در حاليكه گوشت را با كارد ورقه ورقه مي كرد با خود گفت: شايد اگر نين گال هم دوست پسري داشت دست از اين اداها و تظاهر کردن ها برمي داشت و عاقلانه تر رفتار مي كرد.

 

سپس گوشت ها را در يخچال گذاشت. چراغ آشپزخانه را خاموش كرد و به اتاق خود رفت.

 ...